خرید بک لینک
safe placesafe placeدرون مغز هر نفر یه شکله. اگر واسه من رو بپرسید احتمالا همچین محیطی داره. همون مکان امنی که توش ساعت ها بدون ترس میتونی زندگی کنی. اما به نظر من مفهوم ترس اینجا همون معنی همیشگیش رو نمیده. منظورم اینه که این مکان.. یه جورایی از وحشت های درون آدم هم ساخته شده، اما این بار دیگه ازش فرار نمیکنی. بلکه میدونی چی هویتش رو تشکیل داده، و اون چیزی جز خودت نیست. من عاشق ساعت ها ول چرخیدن میون این خرابه ها و ساختمون های متروکه ام. جایی که سالهاست پای انسانی توش گذاشته نشده. ساختمون های خ

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

تعلقتعلق احساس تعلق یکی از مهم ترین چیزهایی بود که برای سال‌ها از من توی این کشور گرفته شد. نمی‌خوام بحث رو سیاسی کنم، صرفا به عنوان یک آدمی که میخواست مثل هر کس دیگه ای در هر جای جهان به کشورش افتخار کنه شکست خوردم. یهو به خودم اومدم و دیدم هیچوقت پرچم کشورم رو به اتاقم نزدم، هیچوقت آینده خودم رو توی این خاک تصور نکردم، هیچوقت با افتخار به یه خارجی نگفتم اهل کجام، چون شاید خودم میدونستم واقعیت چیه، اما از اون تصویری که همه‌ جای دنیا نسبت به ما داشتن حالم بهم میخورد. از این که بخوام واسه هرکس که

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

زمانزمانخواب دیدم یه برنامه با پسوند time. نوشتم. توی یه مسیر خیلی عجیبی هم سیوش کرده بودم، برای یه لحظه مسیر جلو چشمم بود ولی بعدش قاطی شد و کلا از روی صفحه رفت. بعد از اون هرکاری میکردم برنامه باز نمیشد. هربار روش کلیک میکردم پودر میشد و می‌ریخت روی دستام. دوباره امتحان کردم، پودر شد.. و دیگه نتونستم بازش کنم.الان که دارم بهش فکر می‌کنم شاید همچین چیزی غیر ممکن نباشه. نمی‌دونم، اصلا چه معنی ای می‌تونه داشته باشه؟ باید یه ذره درموردش تحقیق و با کمی تخیل قاطیش کنم. شاید یه برنامه نوشتم تا منو بب

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

before/afterbefore/after یه کتابی می‌خوندم می‌گفت ما قبل از این که به دنیا بیایم، ارواحمون توی گروه های مختلف با هم بودن. در واقع همون دنیای قبل از تولد، اسمش رو هرچی میخواید بذارید. می‌گفت اون ارواحی که باهاشون بودیم در واقع همین آدم هایی هستن که توی این دنیا باهاشون ارتباط داریم. خانواده، دوست، آشنا. اگر تونستید با شخصی رابطه خوبی برقرار کنید یعنی توی اون دنیا با هم توی یه گروه بودید، و اگر نتونستید یعنی به هم تعلق نداشتید.نمی‌دونم چرا ولی از خوندن همه اینا، اعم از واقعی بودن یا نبودن، عصبی شد

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

اتاق بدون دیواراتاق بدون دیوار بچه که بودم یه همسایه داشتیم که خیلی با هم دوست بودیم. خونشون رفت و آمد زیاد داشتم و اونم چون تک فرزند بود از من خیلی استقبال می‌کرد. یه خونه سه طبقه بزرگ با یه حیاط داشتن، که توی حیاطشون دو سه تا اتاقک بود. خودش و مادرش همراه مادربزرگ و پدربزرگش باهم زندگی می‌کردن. ما معمولا طبقه اول بودیم و همونجاها می‌پلکیدیم. تابستون ها توی حیاطشون تاب وصل میکرد و یادمه هیچوقت از سوار شدن اون تاب سیر نمی‌شدم. اما نمی‌تونستیم زیاد تو حیاط سر و صدا کنیم، پدربزرگش همیشه توی یکی از

برچسب: نویسنده: blackholex تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

صفحه بندی